ریحانه ریحانه ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره

ریحانه عسلی

تولد 9 ماهگی ریحانه خانمی

تولد تولد تولدت مبارک     مبارک مبارک تولدت مبارررررک عزیزدل مامان و بابا تولدت مبارک امروز تو 9 ماهه شدی. همیشه من نسبت به بچه ای که 9 ماهه بود یه حس خاصی داشتم حس میکردم خیلی باید بچه 9 ماهه شیرین و با نمک باشه. چون نه هنوز راه میره و نه دیگه خیلی کوچیکه که نشه باهاش بازی کرد. الان که نفس من ، ریحانه خانمی 9 ماهه شده دقیقا همین حس برام به وجود اومده. حس میکنم خانم تر شدی، عاقل تر شدی، بزرگ شدی واسه خودت و همچنین شیطون تر. خیلی خیلی خیلی دوست داشتنی شدی. روز به روز داری عسل تر میشی و خوردنی تر. اینقدر حرکات و شیطنت هات با مزه ن که نگو. دستت رو بلند میکنی و با اشاره میگی : بیا.... بده.... یا با دراوردن...
18 ارديبهشت 1391

گردش ریحانه تو یه روز تعطیل

دیروز یعنی روز جمعه من و تو و بابایی بعد از اینکه از خواب بیدار شدیم تصمیم گرفتیم برا ناهار بریم بیرون از شهر. بعد از اینکه وسایل رو آماده کردیم همگی سوار شدیم و راه افتادیم . جایی که واسه رفتن در نظر گرفته بودیم روستای کارده بود. یعنی نزدیکای سد کارده. من و بابایی ٢ سال پیش اونجا رفته بودیم و حسابی بهمون خوش گذشته بود برا همین حالا میخواستیم ٣نفری به اونجا بریم و تو هم طبیعت اونجا رو ببینی و لذت ببری. وااااااااااااای که چه جای قشنگی بود. خیلی سرسبز و باصفا پر از باغهای درختای مختلفی مثل:زردآلو، آلو، سیب...  ما هم رفتیم تو یکی از این باغ ها و بساط ناهار رو اماده کردیم و با اینکه تو رو نمیتونستیم یه جا نگهداریم تا ناهار بخوریم ، از هر...
16 ارديبهشت 1391

تبریک تولد خاله فرزانه با زبون نی نی ای

خاله جون سلام امروز  تولدم بود ،صبح تلفن زنگ خورد من گوشی و برداشتم و هرچی الو الو کردم صدایی نمیومد بعد دیدم صدای مامانی از پشت خط میاد که میگه بگو خاله تولدت مبارک دو سه بار که مامان تکرار کرد شما هم گفتی م....م....م....د.....د....د  بعد خندیدی عزیزم ،گلم با اون صدای قشنگت و به زبون خودت تولدم رو بهم تبریک گفتی گلم این اولین بار بود که یه نی نی  تولدم رو بهم تبریک میگفت فدات شم ممنون خاله بوسسسسسسسسسسس.   ...
13 ارديبهشت 1391

یه بوس کوچولو از طرف ریحانه برا بابایی

سلام عزیز دلم، مهربونم ریحانه جون این روزا ماشالا هزار ماشالا خیلی خیلی نسبت به قبل شیرین تر شدی و هرروز به شیرین کاری هات داره اضافه میشه.یکی دو روزه وقتی دنبالم میای و من مشغول کارام هستم تو  بهم میگی مَ مَ .... (یعنی صدام میکنی و میگی بهم توجه کن) الهی مامانی فدای این حرف زدنت بشه. چقدر شیرین منو صدا میکنی . اینجوری من میام بغلت میکنم ، محکم محکم و بوسه بارونت میکنم. آخه با بغل کردن تو به لذت بی پایانی میرسم . اصلا داشتن تو و بوییدنت و بوسیدنت قابل توصیف نیست. ایشالا خدا به همه ی کسایی که آرزوی داشتن یه فرشته کوچولو ، تو زندگیشون رو دارن، نظر کنه و اونا رو به آرزوشون برسونه .ایشالا......  تازه بوسیدن هم یاد گرفتی ولی فقط صدا...
12 ارديبهشت 1391

خاطره های خاله فرزانه

ریحانه جونم سلام حالا که مامانی خوشگلت زحمت کشیده و این وبلاگ رو برات درست کرده تا خاطراتت رو ثبت کنه  منم خواستم خاطره های شیرینی رو که باهات داشتم رو برات بگم تا هروقت که میخونیشون یاد خاله جونت بیافتی گلکم یه چیزی:من زیاد نوشتنم خوب نیست ببخش اگه اونطوری که باید نیست بذار از اول اول شروع کنم: از اون روزی که مامانت این افتخار رو به من داد که به عنوان اولین نفر از خواهر ها و برادر ها از بودن تو مطلع بشم(البته مامان جون و بابا جون از قبل خبر داشتن و با زرنگی تمام از ما مخفی کرده بودند).اون روز من خیلی خیلی خوشحال شدم و باورم نمیشد که دارم خاله میشم.آخه میدونی گلم من کلا بچه ها رو خیلی دوست دارم  شما که دیگه بچه...
10 ارديبهشت 1391

ریحانه و سرزمین عجایب

هفته پیش بعد از مدت ها موفق شدیم بریم سرزمین عجایب ، با دوستت که 5 ماه از تو بزرگتره ،"هستی". یه جایی پر اسباب بازی و بازیهای کودکانه و هیاهو. تو همینجور مات و مبهوت مونده بودی به دور و برت نگاه میکردی .من عاشق اینجور نگاه کردنتم نفسی مامان .خیلی دوست داشتم بتونی تو هم ، تو بازیهای مختلف شرکت کنی ولی حیف که هنوز کوچولویی و بهت این اجازه رو نمیدن.در عوض ما کلی بازی کردیم به جای شما،و خیلی بهمون خوش گذشت.البته با تو و هستی هم سوار قطار بچه ها شدیم و حسابی چرخیدیم ومن برات شعر خوندم. همون شعری که تو مرتب گوشش میدی و خیلی دوسش داری: قطار بچه ها قشنگ ترین قطار دنیاست....هوهو چی چی...         &nb...
9 ارديبهشت 1391

ریحانه و یه عالمه عکس خاطره انگیز

الهی مامانی به قربونت بره این عکس رو چند ساعت بعد از تولدت ازت گرفتیم با اومدنت خونمون رو پر از نور و شادی کردی دلبر مامان. تو این عکس، ٣ روز از تولدت میگذره آماده شدی بریم برا آزمایش تیروئید.الهی دورت بگردم نفس مامان، از قوزک پات خون گرفتن و تو برای اولین بار حسابی گریه کردی عکس ششمین روز تولدت با عروسکی که هم قد خودته . حالا جگیر مامان کدوم یکیه؟ اگه گفتی؟ این اولین حموم رفتن تو هستش. وقتی که ٨ روزه بودی نافت افتاد و ما فرداش تونستیم تو رو به حموم ببریم یعنی تو ، تو این عکس ٩ روزه هستی عسلی مامان. این عکس جشن تولد یک ماهگیته. البته جشن رو همزمان با روز تولد خاله اکرم که ١٦شهریوره برات گرفتیم(٢روز زودتر). ...
7 ارديبهشت 1391

تولد عسل ما و ماجراهاش تا به امروز

...تا اینجا تعریف کردم که ریحانه ما، این گل بهشتی ، بعد از گذروندن ٩ ماه بارداری به دنیا اومد. با وزن 2600 کیلوگرم و قد 47 سانتی متر . یه فرشته کوچولویِ ریزه میزه. الهی من فدای قد وبالات شم. من که هر چی نگات میکردم سیر نمیشدم.الان هم هنوز همون حس رو دارم، تازه بیشتر هم شده.بابایی هم همینجور دور و برت می چرخید. خیلی خیلی دوست داشت بغلت کنه آخه 9 ماه انتظار کشیده بود تا همچین روزی برسه و عزیز دلشو ، یکی یه دونه شو بغل کنه و بو کنه و ببوسه... مامان جون وخاله اکرم هم که سر از پا نمیشناختن و تازههههههههههههه بقیه خانواده هم تو دزفول منتظر بودن که ما زودی بریم اونجا و گل نوشکفته ما رو ببینن. ما بعد از 11 روز همگی سوار هواپیما شدیم و حر...
2 ارديبهشت 1391

ریحانه گلی

 نمیدونم از کجا شروع کنم..... بعد از اینکه من وبابایی تصمیم گرفتیم که یه نی نی داشته باشیم دقیقا در تاریخ 89/9/9 بود که فهمیدیم تو ،عشق ما ،تو دلم هستی. نمیدونی اون روز چه حس خوبی به سراغمون اومده بود. باورمون نمیشد که خدا لطفش رو در حقمون تموم کرده و میخواد یه فرشته آسمونی بهمون هدیه بده. خیلی خیلی از بودن و داشتنت خوشحال بودیم. به اولین کسایی که خبر دادیم آقا جون و مامان جون بودن. اونا هم حسابی ذوق کرده بودن آخه میدونی گلم همه منتظر اومدنت بودن وقتی رفتم پیش دکتر، به من گفت که تو قراره 20 مرداد سال 90 به این دنیای زیبا قدم بذاری و زندگیمون رو با وجودت چراغونی کنی انتظار کشیدن برا دیدنت خیلی سخت بود ولی بالاخره تموم شد....
1 ارديبهشت 1391